Dienstag, 25. November 2008

ایران


اینجا غم دنیا به دلش ریشه دوانده

در خاک و غبارش به جز افسوس نمانده

نامش بدهند کشور خورشید و ولی‌ باز

جادوگر زشتی به دلش ریشه دوانده

در دیدهٔ مردم نگری بهت غریبی ست

هر چهره پریشان و دگرگون فریبی ست

از قصهٔ ایشان بچکد خون فراوان

در خاطره‌ها آه پر از درد و عجیبی‌ ست

مادر بکشد ضجهٔ بسیار در اعماق صبوری

چون کوه غمی گشته پدر از تب دوری

ایام می و خنده و شادی شبحی گشت

در دشت دلیران نتوان یافت غروری

ای میهن من قطرهٔ اشکم به کویرت

هر بوسهٔ عشقم به تن خسته و پیرت

با هر تپش قلب شد اجزای وجودم

از عمق خزر تا نوک البرز اسیرت

Keine Kommentare: