آشیانهٔ مام
از سراپای وجودم روح تو بیدار شد
من بگشتم دشمنت، وز قهر، جنگ آغاز شد
و اندرین جنگ، بار قهرت بر سرم انبار شد
گر مرا آتش بسوزاند، شعلهاش بیزار شد
صحنهٔ عشقم، به وقت مرگ رویش ناز شد
لحظهٔ مرگم بیامد، جسم غرق راز شد
در عجب بودم بسی از کار عالم در خیال
خالق عالم بگشتم، هر نفس آواز شد
راه پر درد و پر از اشک و دروغ و هر ریا
درد، شادی را برانگیخت، لحظهٔ دیدار شد
پستی دنیای مردم، درد من بود آنزمان
ور زمان آمد به دستم، زندگی دادار شد
خاک هستی ارزشش در قلب ما آمد به چشم
هر چه تو چشمان ببستی، شب به من مهبار شد
شعرم از کوی تو آید بر روان مردمت
مردمت را دل بدادی، هر چه خواهی خواه شد
در پس آبادی اسپنج خود بس رفته ام
دشمنان بسیار، اما دشمنت ناچار شد
بوسهای بنواز ایزد، بر تمام چهرگان
بوسه ات را من نوازم، اهرمن هشیار شد
بوسهای زن بر مزارم، دستهای گل بر کنار
از نم آن بوسه ها، دشت نمک گلزار شد
ALIREZA DALILI | EMAIL@VOHUMANA.COM

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen