Montag, 13. Oktober 2008

جاودانه

جاودانه

بار دیگر ز تو من می پرسم

که چه اندیشهٔ زایش بودست

به کجا دیدهٔ دنیای بقا می‌‌نگرد

و چرا گرگ کمین بز و گوساله نشست

تا کجا مردم از آشوب خدا می‌‌سازند

چه کسی‌ سر ببرید، تیغه بزد، باده پرستان را دست

تو مرا گو که چرا خاطره از یاد گریخت

و چه آسان در میخانه ز شالوده شکست

به چه خاطر دل دلدار پر از دلهره شد

چه کسی‌ گفت گنهکار بود عاشق مست

ز چه سوی آمد و ماند آن سبب عاق و طلسم

در کجا گشته نهان بانی‌ این قصهٔ پست

همه این پرسشها، دائمأ درج در ادراک بشر می‌‌مانند

پاسخ اما، چه بسا در عجبت، ساده تر است

من فقط می‌‌گویم که کلید رابطهٔ ذهن و زمان می‌‌باشد

کرده و گفتهٔ تو، درک و اندیشهٔ تو، قفل در است

که هنرمند کسی‌ می‌باشد که در آشوب بدنیا آمد

و سراسیمه به بیرون زد و درهای شرورانه ببست

Keine Kommentare: