Montag, 13. Oktober 2008

خستو

خستو

تو میراث شبهای مهتابی عاشقان

تو سرمایهٔ عمر شاه و شبان

تو مادر، زمان پدیداری کودکان

تو دختر، همان دختر پریچهرهٔ مهربان

تو را دستهٔ شاعران قرنها سراییده اند

فروغت فرستادگان ازل هر زمان بر زبان برده اند

همه عاشقان در کمال خوشی‌ بودنت حس کرده اند

تمام زنان زیبایی‌ خود و نرمش ز تو آورده اند

ستاره و ماه همواره جذبند به زیبایی‌ چشم تو

زمین و زمان تا ابد مست مژگان خوش نظم تو

تبسم کنی‌ قلبها ناگهان پر تپش میشوند

بخندی کویر و بیابان شکوفا و پرگل شوند

بیا کامیابم کن ‌ای چشمه گاه عزیز

بیا با تو در کامم، این جام من می بریز

که دریایی از باده سیرابگر باشدم

به مستی عشقت گذارم چه راسخ قدم

نمایان کن عشقت به من شیرینکم

کماکان منم بهترین عاشقت، من تکم

برایت همیشه خوشی، شادمانی طلب می‌کنم

همه روز‌ها را به عشقت به شب می‌کنم

Deutsch

Das Geschriebene kann Jahre auf einer Wand, einem Baum, einem Blatt oder einfach nur in einem Herzen stehen bleiben. Der Mensch soll bei seiner Arbeit sich Kennenlernen und einen Teil seiner eigenen Persönlichkeit in sein Werk mit einfließen lassen.

Ein interessanter Augenblick des Lebens ist der Moment, in dem wir für eine Bruchsekunde das Gefühl haben, dass etwas ewig bleibt. Ich schreibe, weil ich dieses Gefühl übermitteln möchte.

Mit Hilfe der iranische Kultur, welche oft einem zarten Traum ähnelt, möchte ich den Lesern näherkommen und sie auf einem Weg voller Emotionen und Gedanken begleiten.

Mein Buch besteht aus Gedichten, Geschichten und Theorien, welche das Ziel verfolgen, Ziele zu definieren ohne Sünden und Vorschriften.

Was motiviert mich? Zum einen ist es der Glaube an die Kraft des Individuum und dem Sieg gegen Machtlosigkeit gegenüber Geschehnisse. Des weiteren möchte ich zeigen, dass sich Phantasie und Wahrheit, Denken und Fühlen näher sind als Viele sich vorstellen können.

Unterdrückung gehört nicht zur Kultur und Kultur ist nicht ersetzbar. Im Iran steckt und versteckt sich einer der ältesten, und vor allem Individuum-freundlichsten Kulturen aller Zeiten. Wenn die Welt diese Kultur übersieht, fehlt ihr ein großer Teil ihrer Geschichte. Ohne darauf stolz zu sein, versuche ich den Lesern ein gesundes Bild, von dem was lange in Vergessenheit geraten ist zu geben.

دودمان

دودمان

به آن زبان سخن گوی که مهر با خود آورد

زبان نیک ورزی میان هر زن و مرد

بخوان سرود زرتشت:سپاس آسمانی

سرود دین مستان به جام شادمانی

بدان که شهر ما را تو شهریار و شاهی

که شهرت آن بگردد که از دلت بخواهی

به لانه خور سوگند همیشه راست گویی

که لانه هر ستونش به بند تار مویی

به خانه مان مل سرخ، گل قشنگ آور

که خانه جشن خواهد، همی‌ بسان مادر

به نان و روزی کم زمانه‌ای به سر کن

که نان پاک خوردن به از گذشتن از بن

به شانه بین رسوا نبخش دانشت را

که شانه ات شکاند دروغ و ترس و پروا

بران همه شکوهت به سوی دشت شیران

همه شکوه و شورت به سرزمین ایران

شانه بین: خرافاتی و فالگیر

شب تاز

شب تاز

چشم مرا نور فراوان بده

مردمکش تیرهٔ تابان بده

هر که شود خیره به آن تیره اش

تا ابد او را همه سامان بده

گوش مرا پر کن از آواز ناب

زمزمه کن گوش مرا تا به خواب

هر که مرا مژدهٔ بخت آورد

تا به ابد نور سعادت بتاب

بخت خوشم خوشتر و خوشتر بکن

هالهٔ عشقم همه عالم بکن

گر به سرم نیت خوش میزند

بی‌ شک و تردید بر آورده کن

دست مرا حلقهٔ مهران گذار

هر قدمی‌ می‌‌زنم آسان گذار

راه سرازیر و هدف ساده کن

توشه هدایای فراوان گذار

معجزهٔ نیک به کامم بریز

زمزم لبریز به جامم بریز

هر چه قشنگی‌ ست بچین و بیار

بیشتر از پیش به بامم بریز

آشیانهٔ مام

آشیانهٔ مام

از سراپای وجودم روح تو بیدار شد

من بگشتم دشمنت، وز قهر، جنگ آغاز شد

و اندرین جنگ، بار قهرت بر سرم انبار شد

گر مرا آتش بسوزاند، شعله‌اش بیزار شد

صحنهٔ عشقم، به وقت مرگ رویش ناز شد

لحظهٔ مرگم بیامد، جسم غرق راز شد

در عجب بودم بسی‌ از کار عالم در خیال

خالق عالم بگشتم، هر نفس آواز شد

راه پر درد و پر از اشک و دروغ و هر ریا

درد، شادی را برانگیخت، لحظهٔ دیدار شد

پستی دنیای مردم، درد من بود آنزمان

ور زمان آمد به دستم، زندگی‌ دادار شد

خاک هستی‌ ارزشش در قلب ما آمد به چشم

هر چه تو چشمان ببستی، شب به من مهبار شد

شعرم از کوی تو آید بر روان مردمت

مردمت را دل بدادی، هر چه خواهی‌ خواه شد

در پس آبادی اسپنج خود بس رفته ام

دشمنان بسیار، اما دشمنت ناچار شد

بوسه‌ای بنواز ایزد، بر تمام چهرگان

بوسه ات را من نوازم، اهرمن هشیار شد

بوسه‌ای زن بر مزارم، دسته‌ای گل بر کنار

از نم آن بوسه ها، دشت نمک گلزار شد

ALIREZA DALILI | EMAIL@VOHUMANA.COM

جاودانه

جاودانه

بار دیگر ز تو من می پرسم

که چه اندیشهٔ زایش بودست

به کجا دیدهٔ دنیای بقا می‌‌نگرد

و چرا گرگ کمین بز و گوساله نشست

تا کجا مردم از آشوب خدا می‌‌سازند

چه کسی‌ سر ببرید، تیغه بزد، باده پرستان را دست

تو مرا گو که چرا خاطره از یاد گریخت

و چه آسان در میخانه ز شالوده شکست

به چه خاطر دل دلدار پر از دلهره شد

چه کسی‌ گفت گنهکار بود عاشق مست

ز چه سوی آمد و ماند آن سبب عاق و طلسم

در کجا گشته نهان بانی‌ این قصهٔ پست

همه این پرسشها، دائمأ درج در ادراک بشر می‌‌مانند

پاسخ اما، چه بسا در عجبت، ساده تر است

من فقط می‌‌گویم که کلید رابطهٔ ذهن و زمان می‌‌باشد

کرده و گفتهٔ تو، درک و اندیشهٔ تو، قفل در است

که هنرمند کسی‌ می‌باشد که در آشوب بدنیا آمد

و سراسیمه به بیرون زد و درهای شرورانه ببست